آیلاآیلا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

آیلا خانم

اندر حکایت غیبت.....

عزیزم بعد از اینکه شما 5 ماه 19 روزت شد بالاخره ما تصیمیم گرفتیم یه سری به زادگاهمون بزنیم...... بماند که چقدر همه بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت بودن...... تا دقیقه 99 من نمی دونستم که آیا می ریم یا نه با این وجود بارو بندیل سفر رو بستم خانم گلی شما هم خیلی کمک کردی... ابته فندقم شب قبل بابای موهاتو یه صفا داده بود....صفا چه عرض کنم.. خودشو عمو آرایشگره    یه گل....نه ....یه دسته گل کاشته بودن تو عکس بالای معلوم من خیلی ناراحت شدم 1 ساعت بغض کردمو...بعدش با اون خندش.....ببین گلم !!!!قبلش چه ناز بودی ...هزار ماشالات باشه با اون ابتکارش..... دیدی تو رو خدا....صندلیو داشته باش... ه ه ه ه  ...
26 بهمن 1392

آیلا جونم در ایلام.....

مامان جون چون مسیر کرمونشاه -اهواز کمی زیاده .....من و بابای برای اینکه گل زندگیمون اذیت نشه..... ایلام رو بعنوان رست گاه مون  انتخاب کردیم..........خونه خاله مهتاب هم خیلی خوش می گذره...... شبیه یه مهده از بس پرهام اسباب بازی های  و سی دی  های مختلف داره اتاقشم رنگی پنگی..... وصد البته ضربه گیر یهنی هر چی دلت خواست توش زمین بخور   شب ساعت 10 بود که به خونه خاله رسیدیم پرهام جون هم از هرچی در چنته داشت مایه گذاشت اینجا هنوز تو عالمه خواب بودی ...از اهواز تا ایلام رو راحت تو کریرت خفته بودی در کمدشو باز کرد تا اونجای که قدش یاری می کرد...واست اباب بازی آورد اصلا غریبی نمی کردی محو در دیوار شده بو...
26 بهمن 1392

آیلا با خویشاوندانش ........اینا.....

طی مسافرت چند روزه ای خانم گلی خونه ما.......که دومین مسافرت از زندگی نازشه... به دیدن اقوام در زادگاهش رفت...... به راویت تفسیر!!!!!!!!!!!!     آخه فندقی ماشالا از وقتی 4 دست وپا می ری و به کمک مبل می تونی بایستی من نمی تونم سمت لب تاب بیام....مامانم امون نمی دی.......همش می خوای خودت به لبتاب دس بزنی یا با موسش ور بری آیلا و طنین ...خ.نه دایی جون شب عاشورا آیدا وابوالفضل و عشق مامان...همونجا بالا آیلا با دختر خاله ها ...خونه یسری جون آیلا با زهرا خونه عمه زینب آیلی ما با هانیه خونه عمه مینا آیلی جون با امیر عباس در مسیر جوانرود..... خونه حدیث چه قدر ناز خوابیدی نف...
26 بهمن 1392

تا سینه خیز می رفتی.......

عزیزم چون بسیار سرم شلوغ شده خیلی به ندرت فرصت می کنم به سراغ وب ت بیام وقتی یا دگرفته بودی سینه خیز بری تقریبا اواخر 4 ماهگیت بود......وقتی از اسباب بازی هات خسته می شدی به جون وسایل خونه می افتاده البته این عکسا ....حکایت اولین کشفهای شما س اینو وقتی که از آشپزخانه رد می شدم....شما ...ام ام ام ام ...می کردی آخه مامانم......میز   ...
26 بهمن 1392

4 آذر نود و دو ........دندون فندق مامان.......

عزیز مامان برگشت ما از کرمونشاه...مصادف شد با آغاز شش ماهگیت....یعنی زدن واکسن....و شروع قطره آهن.... و غذا خوردن شما....اینا یه طرف ...سرما خوردگیت هم یه طرف.....از بین همه این قضایا ....من نفهمیدم کی و چه طور ندونای نازت نیش زدن... اصلا (ماشالا هزار ماشالا )اذیت نشدی....تب داشتی ولی مال واکسنت بود....بهونه گیر نبودی.....بیقراری نمی کردی....   گفتم نفمیدم کی دونت نیش زد آخه مامان جون از وقتی قطره آهن رو شورع کردم...شما دیگه اجازه نمی دی مامان چیزی رو نزدیک دهانت کنه....قبلا مشتاقانه  قطره آ-د رو می خوردی ولی حالا اونو هم نمی خوری غذا که از همه مهمتره....هم لب نمی زنی من واقعا غصه می خورم......همش تو دلم یه غم و...
26 بهمن 1392

بابا الیاس

آیلا جون گلم شما هشتمین نوه بابای هستی از تولد خاله شهلا که من به یاد دارم....ندیده بودم بابای بچه ای رو تحویل بگیره.... کاملا نسبت به بچه بی تفاوته.....وقتی شما دنیا اومدی بابای تبریک گفت...جویای احوالت بود... ولی اصلا بهت نگاه نکرد...یعنی برای دیدنت به داخل اتاقت نیومد.... اما این دفعه که برگشتیم...همه از رفتار بابای شاخ در آوردیم......آخه باهات بازی می کرد... بغلت می گرفت.....مواظبت بود...برات شعر می خوند......از همه مهتر می بوسیدت... دست بر قضا شما هم همش به سمتش می رفتی تازه کنار هم می خوابیدین تازه.....یه شب من رفته بودم خرید شما پیش مانی و بابای بودین.... بابا به مانی گفته بود کاش اینجا بودن که وقتی مامان...
26 بهمن 1392

پکنیک ایلا در آبادان

17 آبان آبادان رفتیم بابای چادر رو آورده بود.....که پشه ها شما رو اذیت نکنن....اما از بس هوا گرم بود.... که فقط از سایش استفاده کردیم........تازه اون وقت شما هنوز 4 دست وپا نرفته بودی.... من کلی واسه کنترلت اذیت شدم......تو مسیر رفت وبرگشت رو خوابیدی اما تو پارک نه این هم یه عکس یادگاری با نخل...نه ...نخلچه همش روی زیر انداز خودت بودی...... ولی وقتی برگشتیم ......خیلی کثیف شده بودی.....که چند بار دست وصورتت رو شستم... لباسات رو هم عوض کردم اما....به دلم نبود...که 11 شب بود رفتی حموم ...
26 بهمن 1392

مسابقه

روز بعد از یعنی 18 آبان بابای گفت آماده شین باید واسه مسابقه حفظ قران بریم اما شما چون ساعت خوابت نزدیک بود....تا بابا امتحانشو داد من بیرون تو رو چرخوندم... بعد که نوبت من شد...به دلیل عشق وافری که به بابا داشتی...بلافاصله خوابیدی تا امتحان من تموم شد شما خواب بودی ...
26 بهمن 1392

از کارای ناز دونمون................و سرگرمی هاش

آیلا جونم ماشالا تو  دهه  اول هفت ماهگیت کارای بسیار جالبی می کنی.... اینا ...منو بابای هستیم...................که همش واست ذوق می کنیم و.....هی به جونت ماشالا می کنیم به جون آب مرکبات گیری می افتی خانم خرابکاری می کنه انتظار کمک هم داره ....... آیلا جون......وقتی به کمک یه وسیله ای می ایستی......می دونی که پوزیشنت خطر ناک یا در کنترلت نیس.. . با سر وصدا ما رو خبر  می کنی که کمکت کنیم   از علافه مندیات..... دم پایی مامانه.....که من همش اونا رو در ارتفاع.....روی مبل , صندلی وتخت می ذارم ما نهار می خوردیم...به بابا گفتم حواست به آیلا باشه....گفت کنار تخته...کاری نمی کنه... البته صدای .....
26 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیلا خانم می باشد