4 آذر نود و دو ........دندون فندق مامان.......

عزیز مامان
برگشت ما از کرمونشاه...مصادف شد با آغاز شش ماهگیت....یعنی زدن واکسن....و شروع قطره آهن....
و غذا خوردن شما....اینا یه طرف ...سرما خوردگیت هم یه طرف.....از بین همه این قضایا ....من نفهمیدم کی و چه طور ندونای نازت نیش زدن...
اصلا (ماشالا هزار ماشالا )اذیت نشدی....تب داشتی ولی مال واکسنت بود....بهونه گیر نبودی.....بیقراری نمی کردی....
گفتم نفمیدم کی دونت نیش زد
آخه مامان جون از وقتی قطره آهن رو شورع کردم...شما دیگه اجازه نمی دی مامان چیزی رو نزدیک دهانت کنه....قبلا مشتاقانه قطره آ-د رو می خوردی ولی حالا اونو هم نمی خوری![]()
![]()
غذا که از همه مهمتره....هم لب نمی زنی
من واقعا غصه می خورم......همش تو دلم یه غم وناراحتی رو احساس می کنم....بهمین دلیل بود که متوجه اغار سفید شدن لثه هات نشدم....

بعد از اینکه از دکتر برگشتیم ...دوشنبه غروب .....حین عوصض کردن لباسات ....
که طبق معمولا نق می زدی...متوجه بر آمدگی ...شاید هم متورم شدن لثت شدم...از خوشحالی داد زدم وبابای رو خبر کردم...اونم تایید کرد وخوشحال شد....
از اون روز به بعد سعی داشتم از شون عکس بگیرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

عکس روز بعد

تا اینکه دیروز صبح آش دنودنت رو درس کردم
گل مامان شما دو تا از دنودنات باهام نیش زدن(هزار ماشالا)
قابلمه کوچیکه غذا شماس خانموم طلا


مامان دنونت نشونم می دی.....

خ.ب نده....دند.ن آشت خوشکل تر......
![]()
![]()
![]()
![]()



4 آذر نود و دو ........دندون فندق مامان.......
