آیلاآیلا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

آیلا خانم

تازه اولشه ...........

عزیز دلم امروز صبح این غلت خوردن هات کار دست داد !!!!!!!!! دو بار کلت به پایه مبل خورد....قیافت خیلی دیدنی شده بود.......اولش تعجب می کردی به همراه یه سکوت چن ثانیه ای..... (می شد فهمید....که چیز یا حس جدیدی رو تجربه کردی.....)(وقتی واکسن می زنی هم همین شکلی میشی) بعد هم      اونوقت من هم  تا اینکه بغلت می کردم که کمکم آروم شدی    دماغت وچشای نازت قرمز میشن تازه اولشه نازنینم ...اوووووووووووووو ....ووووو......کلی باید این طوری شی که خانم شی و بزرگ شی ایشالا هیچ وقت آسیب جدی نبینی خانمی ...
26 بهمن 1392

عشقم....خارج از کنترل

عزیز مامان دیروز بود که بعد نهار من مشغول شستن ظرفا نهار بودم .....شما هم پیش بابا جون بودی... بابا با من حرف می زد برگشتم که جوابشو بدم.....که طی 4 ثانیه گلدون رو کج کردی ....با داد و فریاد من سرعت عملت بیشتر شد.... و می خواستی گلها رو از ریش در آری..... و همون صبح دیروز..... کشفای دیگه ای هم کردی خانمی!!!!.....مامان جون به سمت ......کتابخونه .....میز.....تلویزیون و.... حمله ور میشی   اینجا کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟   هان تلویزیون نگاه می کنی ...اووووو ای کلک....واسه هدیه عمو اینا نقشه کشیدی.....نشکونی مامانم دیگه نگاه نکن ....عمرا اگه دیگه پایین بیارمش...... بخور......میزو بخور ..... اخیه جیگرم خفتی...
26 بهمن 1392

آیلا در لباس دخمرونه

بالاخره از بس بیرون رفتیمو همه می گفتن آقا پسرتون ال نشه بل نشه.....منم تصمیم گرفتم لباسای ...یه نمه دخترون واست بگیرم امروز صبح باهم رفتیم پیاده روی هوا سوز سردی داشت شما هم بعد مدتا لباس آستین بلند وبرای اولین بار لباس گرم پوشیدی ...
26 بهمن 1392

امروز.... دهم ابان نود و دو.....آیلا جان ما.....

عزیزم امروز ظهر ساعت 12:30 بود که شما واسه 1 ثانیه رو دست وپات ایستادی اینقدر طبق معمول من خوشحال شدمو ...جیغو.....ذوقو....اینا... گلم حول شدی افتادی و نموندی که......... از اولین چهار دست وپا شدنت عکس بگیریم اینطوری شدی ولی بابای ....از جانب خودم مامور شد که حتما یکی دیگه ازت عکس بگیره تا شب  چندین بار اینکار رو انجام دادی... ماشالا بجونت مادر     ...
26 بهمن 1392

با.....بابابا.....یا..م...مابا....ما

       فندق خوشمزه من از شنبه غروب{92.8.11} .....که از خواب بیدار شدی.........شروع کردی به .......در کردن آوا....و کلماتی ...از خودت با کلی فشار...مشخص بود به سختی داری میگی                   گفتی.................       بابابا...با..بابا    ..... آیلی نازم ...خیلی حس خوب و وصف نشدنی بود....دوس داشتم دهنتو  بخورم وقتی ...بابا می گفتی بعد که بابا بیدار شدوصداتو شنید کلی ذوق کرد دیگه تا شب دوتایتون کلی......بابا......گفتین     ...
26 بهمن 1392

محرم

چند روز اول محرم که اینجا بودیم هر شب شما یه برنامه برای من داشتی که نتونم به مراسم عزاداری برم....مراسم شیر خوارگان هم که 17 آبان ...صبح جمعه بود...بابی یه بازدید از پروژه آبادان داشت که ما هم همراهشون رفتیم(بعد عکسا وقصه آبادان رو می گم)و نتونستیم شرکت کنیم کرمانشاه هم به سختی تونستم تو مراسم عاشورا شرکت کنم این لباسو مانی واست گرفته متاسفاه هوا اونجا خیلی سرد بود...لباس گرم که پوشیدی دیگه اثری از لباسات نموند آیلا جون در روز تاسوعا آیلا در عاشورا آیلا و پانیذ آیلا و خاله شهلا و آیدا و ما بابای د دسته عزا داری پرهام هم داخل دسته عزا داری هنر نمایی می کرد ابولفضل که هنوز خیلی نی نیه ...
26 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیلا خانم می باشد