اندر حکایت غیبت.....
عزیزم بعد از اینکه شما 5 ماه 19 روزت شد بالاخره ما تصیمیم گرفتیم یه سری به زادگاهمون بزنیم......
بماند که چقدر همه بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت بودن......
تا دقیقه 99 من نمی دونستم که آیا می ریم یا نه با این وجود بارو بندیل سفر رو بستم
خانم گلی شما هم خیلی کمک کردی...

ابته فندقم شب قبل بابای موهاتو یه صفا داده بود....صفا چه عرض کنم..
خودشو عمو آرایشگره یه گل....نه ....یه دسته گل کاشته بودن تو عکس بالای معلوم
من خیلی ناراحت شدم 1 ساعت بغض کردمو...بعدش ![]()

با اون خندش.....ببین گلم !!!!قبلش چه ناز بودی ...هزار ماشالات باشه

با اون ابتکارش.....

دیدی تو رو خدا....صندلیو داشته باش... ه ه ه ه هه هه هه
خلاصه رفتیمو بعد ......یکم هم در مسیر برگشت بودیم
رفتنی 4 ضهر را افتادیم شما بعد از نیم ساعت که بیدار بودی
تا خونه خاله مهتاب یعنی 5 ساعت خواب بودی....فکر کنم چون شب بود دختر خوبی بودی
آخه برگشتنی تیکه تیکه می خوابیدی


ورودی اهواز بود که بیدار شدی یه توقف کوتاه داشتیم که منو شما بیام جلو پیش بابا جون


اندر حکایت غیبت.....
