بابا الیاس
آیلا جون گلم شما هشتمین نوه بابای هستی
از تولد خاله شهلا که من به یاد دارم....ندیده بودم بابای بچه ای رو تحویل بگیره....
کاملا نسبت به بچه بی تفاوته.....وقتی شما دنیا اومدی بابای تبریک گفت...جویای احوالت بود...
ولی اصلا بهت نگاه نکرد...یعنی برای دیدنت به داخل اتاقت نیومد....
اما این دفعه که برگشتیم...همه از رفتار بابای شاخ در آوردیم......آخه باهات بازی می کرد...
بغلت می گرفت.....مواظبت بود...برات شعر می خوند......از همه مهتر می بوسیدت...
دست بر قضا شما هم همش به سمتش می رفتی

تازه کنار هم می خوابیدین


تازه.....یه شب من رفته بودم خرید شما پیش مانی و بابای بودین....
بابا به مانی گفته بود کاش اینجا بودن که وقتی مامانش رفت سرکار می اومد پیش خودمون...
آخه مامان خاله اینا که خونشون کرمونشاس....بیشتر وقتی بابای خونه نباشه می رن خونشون....
یا اگر هم خونه باشن...مجبور جوجه هاشونو مدام تحت کنترل داشته باشن
بابای به من میگفت یک ماه که مونده بود بری سر کار آیلا رو مهد ببر که به محیط در حضور خودت عادت کنه...که بچه سختش نباشه....
هر صبح ما صبحونه می خوردیم بابای شما رو سرگرم می کرد که من صبحونمو بخورم......
شما رو ...تایتا صدا می زد...پرهام هم میگفت تایتا نه بابا الیاس...آلیا....(اینو باش)
حالا هم که برگشتیم زنگ که می زنه خیلی جویا احوال و کاراته...می گه گوشی رو به تای تا بده
بعد با.... تایتا...تایتا صدات می کنه


بابا الیاس
