آیلاآیلا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

آیلا خانم

عموی که همیشه با ماس ................

عزیزم شما مفتخر به این هستی که عموی به نام شهید حشمت اله (درود و سلا م خدا وند بر او باد) داری....البته شما تنها .....مثل مامان.....عکس شون رو دیدی...بابا از ایشون خیلی برای من تعریف کردن ......ایشون انسانی والا بوده اند....با اینکه بابای خیلی بچه بودن ...........ایشون به شهادت رسیدن..........اما خاطرات زیادی از شون دارند هر وقت به کرمونشاه میریم مزارشهدا اولین جا وآخرین جای که بابای حتما می رن ...
26 بهمن 1392

16 آذر............ق ق ق ق.....

گل مامان امروز یاد گرفته بودی ....ق ق ق ...کنی...به سمت وسایل حمله ور میشی و با صدای دل نواز ...ق ق ق ق دیگه....اینکه امروز یاد گرفتی از شلف کتابخونه کتابا رو بیرون بکشی...........اولین دسه گلت هم جزوء تری دی مکس بابای بود   اما یه سری از شیرین کاری هات خانمی از بس با این موس ور رفتی که امروز خرابش کردی فدا سرت ...طلا بانو چرا ...جونم...پستونک اصلا خواب نیس.....پس بهش پس بده از ماجراهای آیلا و سجاده من اینجا تی وی مینگری این هم یه یادگاری از روزای که سینه خیز می رفتی.......نمی تونستی از متکا بگذزی من هم یه مانع برات درس می کردم و به سراغ کارام می رفتم من ...
26 بهمن 1392

تاتی...تاتی ...و

بابای بخاری رو به خاطر شما روبه را کرد...منم خواستم اتاق رو جاروبرقی کنم... از اونجایی که خانمی وحشتناک به سمت جاروبرقی جذب می شی من واسه ایتکه کنترلت کنم...... گذاشتمت تو تختت...همینکه جارو رو روشن کردم ...... ماشالا...هزار ماشالا تو تختت ایستادی بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس الهیییییییییییییییییییییییی....عشقم   یه مسافت ال شکل رو تو تختت تاتی تاتی رفتی               تازه خانمی... !!!!!!!!!!!!!!!!!! شما به کمک سطوحی که نا همواری داشته باشه یا جای واسه تکیه گاه داشته باشه... راحت می ایستی ...اما یه روزی بابا جونی(بوس) متوجه شدن که به کمک یخ...
26 بهمن 1392

نخ خوردی

یکی از صبح های زیبای پاییز طبق معمول مشغول کار بودم که متوجه شدم توجهت به یه نخ جلب شده...فقط 6 تا 7 ثانیه بعدش اومدم بردارم دیدم نیس  !!!!!!!!!!!!!!! بهت نگاه کردم دیدم انگار داری چیزی رو می جویی؟!؟؟؟؟ از اون عملیات انتهاری که مامانا انجام می دن سعی کردم دهانتو باز کنم..... به سختی تونستم بیرون بکشم....بله خانمی در حال خوردن نخ بودین اینم عکسش امروز صبح کا شما سوپ میل می کردی متوجه شدم داری چیزی رو می جوی با خودم گفتم لابد برنجه...اما حین خوردنت متوجه شدم نه یه تکه سفید با کلی ادا واطوار از دهانت بیرونش آوردم متاشفانه وقتی سوپتو میکس کرده بودم یه تکه از غضروف ماهیچه توش مونده بود انگشت اشاره بابای هم بعنوان اسکیل...
26 بهمن 1392

نه نه نه نه......

از وقتی قطره آهن رو بهت دادم....اوایلش دهانتو می بستی وسرت رو از سمت قطره بر می گردوندی بعدش که غذا می خوردی به قاشقا آخر که می رسید.....با دهان بسته سرت رو تکون می دادی ..منم می گفتم ...نه نه ..نمی خوری تا اینکه چند روز بعد دیدم ...خودت دوباره سرت رو ...مثل اینکه بگی...نه نه نه ...تکون می دی..... یه کوچولو بعدش گفتم ......آیلا نه نه نه...شیرین عسلم تقلید منو در آوردی حالا وقتی خیلی کیفور باشی این کار رو و اینکار رو یک در میون تکرار می کنی کلتو که زمین می ذاری از زیر به اطرافت نگاه می کنی این عکسو وقتی کامی رفته بودی بین پایه های میز خواسم ازت بگیرم..به محضی که متوجه شدی بیرون اومدی و نشستی این دو تا عک...
26 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیلا خانم می باشد