آیلاآیلا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

آیلا خانم

محرم

چند روز اول محرم که اینجا بودیم هر شب شما یه برنامه برای من داشتی که نتونم به مراسم عزاداری برم....مراسم شیر خوارگان هم که 17 آبان ...صبح جمعه بود...بابی یه بازدید از پروژه آبادان داشت که ما هم همراهشون رفتیم(بعد عکسا وقصه آبادان رو می گم)و نتونستیم شرکت کنیم کرمانشاه هم به سختی تونستم تو مراسم عاشورا شرکت کنم این لباسو مانی واست گرفته متاسفاه هوا اونجا خیلی سرد بود...لباس گرم که پوشیدی دیگه اثری از لباسات نموند آیلا جون در روز تاسوعا آیلا در عاشورا آیلا و پانیذ آیلا و خاله شهلا و آیدا و ما بابای د دسته عزا داری پرهام هم داخل دسته عزا داری هنر نمایی می کرد ابولفضل که هنوز خیلی نی نیه ...
26 بهمن 1392

اندر حکایت غیبت.....

عزیزم بعد از اینکه شما 5 ماه 19 روزت شد بالاخره ما تصیمیم گرفتیم یه سری به زادگاهمون بزنیم...... بماند که چقدر همه بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت بودن...... تا دقیقه 99 من نمی دونستم که آیا می ریم یا نه با این وجود بارو بندیل سفر رو بستم خانم گلی شما هم خیلی کمک کردی... ابته فندقم شب قبل بابای موهاتو یه صفا داده بود....صفا چه عرض کنم.. خودشو عمو آرایشگره    یه گل....نه ....یه دسته گل کاشته بودن تو عکس بالای معلوم من خیلی ناراحت شدم 1 ساعت بغض کردمو...بعدش با اون خندش.....ببین گلم !!!!قبلش چه ناز بودی ...هزار ماشالات باشه با اون ابتکارش..... دیدی تو رو خدا....صندلیو داشته باش... ه ه ه ه  ...
26 بهمن 1392

بابا الیاس

آیلا جون گلم شما هشتمین نوه بابای هستی از تولد خاله شهلا که من به یاد دارم....ندیده بودم بابای بچه ای رو تحویل بگیره.... کاملا نسبت به بچه بی تفاوته.....وقتی شما دنیا اومدی بابای تبریک گفت...جویای احوالت بود... ولی اصلا بهت نگاه نکرد...یعنی برای دیدنت به داخل اتاقت نیومد.... اما این دفعه که برگشتیم...همه از رفتار بابای شاخ در آوردیم......آخه باهات بازی می کرد... بغلت می گرفت.....مواظبت بود...برات شعر می خوند......از همه مهتر می بوسیدت... دست بر قضا شما هم همش به سمتش می رفتی تازه کنار هم می خوابیدین تازه.....یه شب من رفته بودم خرید شما پیش مانی و بابای بودین.... بابا به مانی گفته بود کاش اینجا بودن که وقتی مامان...
26 بهمن 1392

مسابقه

روز بعد از یعنی 18 آبان بابای گفت آماده شین باید واسه مسابقه حفظ قران بریم اما شما چون ساعت خوابت نزدیک بود....تا بابا امتحانشو داد من بیرون تو رو چرخوندم... بعد که نوبت من شد...به دلیل عشق وافری که به بابا داشتی...بلافاصله خوابیدی تا امتحان من تموم شد شما خواب بودی ...
26 بهمن 1392

از کارای ناز دونمون................و سرگرمی هاش

آیلا جونم ماشالا تو  دهه  اول هفت ماهگیت کارای بسیار جالبی می کنی.... اینا ...منو بابای هستیم...................که همش واست ذوق می کنیم و.....هی به جونت ماشالا می کنیم به جون آب مرکبات گیری می افتی خانم خرابکاری می کنه انتظار کمک هم داره ....... آیلا جون......وقتی به کمک یه وسیله ای می ایستی......می دونی که پوزیشنت خطر ناک یا در کنترلت نیس.. . با سر وصدا ما رو خبر  می کنی که کمکت کنیم   از علافه مندیات..... دم پایی مامانه.....که من همش اونا رو در ارتفاع.....روی مبل , صندلی وتخت می ذارم ما نهار می خوردیم...به بابا گفتم حواست به آیلا باشه....گفت کنار تخته...کاری نمی کنه... البته صدای .....
26 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیلا خانم می باشد