آیلاآیلا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

آیلا خانم

اندر حکایت آیلا جونم

سلام مامان جووووووووووونی حالا با خاله حسنا تلفنی حرف می زدم.......از شما پرسید........منم از کارات واسش گفتم...... دل خاله قندآب شده بود...........از این کاری که از همون 3 ماهگیت علاقه شایانی بهش داشتی واسش گفتم...نی دونم چه سریه ... ....که دوس داری با گوشه فرش و گلیم ور بری....... سه ماهه که بودی.....به محضی که ازت غافل می شدم....ریشه فرش رو میخوردی......اخیرا که ماشالا بزرگ شدی و تسلطت هم بر امور بیشتر شده......توی داستان فرش وگلیم هم پیشرفت کردی...........کنار گوشه فرش یا گلیم طوری میشینی که به یه مثلث از گوشه فرش مسلط شی بعد از راس زاویه قاءمه اش فرش رو بلند می کنی ورها می کنی یه صدای درس میشه...هم اینکه بار اول صدا رو م...
26 بهمن 1392

اندر حکایت آیلای نازم 3

عزیزم خیلی وقته که نتونستم واست بنویسم اخه دی ماه سرمون شلوغ شده بود مهمون داشتیم ....مهمونی رفتیم.....به پکینیک و پارک رفتیم... خلاصه با خاله ها و دایی جون و بابا ومانی ...کلی خوشگذروندیم شما هم از اون موقعه به بعد پر شور تر و پر سرو صدا تر شدی بعد از اینکه برگشتیم نزدیک به یک هفته وابستگیت به من وبابا زیاد شده بود...طوری که اگه دوتایی (من و بابا) خونه بودیم به سراغ اسباب بازیات می رفتی و دایی جون و بابا ومانی ...کلی خوشگذروندیم شما هم از اون موقعه به بعد پر شور تر و پر سرو صدا تر شدی بعد از اینکه برگشتیم نزدیک به یک هفته وابستگیت به من وبابا زیاد شده بود...طوری که اگه دوتایی (من و بابا) خونه بودیم به سراغ اسباب بازیات می...
26 بهمن 1392

اندر حکایت آیلای نازم 4

دختره نازم می خوام دوباره از کارت بگم,از چیزای که منو بابا بادیدنشون کلی ذوق و شوق می کنیم ودلمون قند آب میشه.......... دو تا صدا رو می تونی تقلید کنی.... خ خ خ خ و پو پ پو پو ........یه روز صبح دوتایی رو تخت بودیم که شما با گلسر مامان ور می رفتی من هم واسه اینکه با هات بازی کنم.....گفتم...پ پو....یهو متوجه شدم تکرار کردی و همچنان با گل سره ور می رفتی...گفتم خ خ خ خ ....دیدم ستاره مامان شما هم تکرار کردی خیلی خوشحال شدم...تا با اون سر گرم بودی....چن بار هم بابابا با بابا گفتم که اونو رو هم گفتی....به حدی به وجد اومدم که محکم تو بغلم فشردمت..تویه پدر سوخته می دونستی مامان از ادا های که در آوردی خوشحاله دوباره واسم تکرار کردی ....
26 بهمن 1392

آفتاب بدم خدمتتون

از کارای پرهامه دیگه ببین چیکار کرده.... ای شکلات ...فدای دسات شم خانم مامان ...عشقم...ماشالا نی دونم از کجا می دونی که بهترین نحوه در آوردن عینکه ...
26 بهمن 1392

آیلا و بازی

مامان جون از تاب بازی به شرطی که با پاهات منو بزنی لذت می بری...همش هم می خندی وقتی خسته می شی دیگه نمی خندی... پرهام از اینا داشت....وقتی برات آهنگ می زدم دوس داشتی ......بعد که برگشتیم انصافا من فراموش کرده بودم ....اما بابا یادش بود یکیشو واست گرفت نی دونی چطور استفاده کنی؟؟؟؟؟ افرین .....اینطوریه...... e.......چیکار می کنی......این متود جدید........ این دلفین هم خیلی جالبه......شعر می خونه....رنگ و صدا حیوانات.......واسمشون به انگلیسی همینطور طرح سوال داره من حین غذا دادن به شما  شعرش رو واست می ذارم ما که با تل می حرفیدیم ....شما امون نمی دادی از بس تل رو می خواستی بابا هم واست خرید در ...
26 بهمن 1392

النگو

مامان جون النگوت به دستت خیلی ناز بود اما بابایی کلا مخالف پوشیدن زیور آلات واسه شما هستن... به دلایل امنیتی از طرفی هم زیور آلات بدل(بدلیجات) قشنگی خاصه خودشونو دارن اینا رو از نادری خریدیم.....رفته بودیم واسه شما نازدونه مرغ محلی بگیریم که گیرمون نیومد حالا هر روز یکیشونو می پوشی این دسبند رو خیلی راحت از دستت در میاری...نیست دستبنده...می کشی در میاد مبااااااااااااااااااااارکت باشه...عشقم ...
26 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیلا خانم می باشد