محرم
چند روز اول محرم که اینجا بودیم هر شب شما یه برنامه برای من داشتی که نتونم به مراسم عزاداری برم....مراسم شیر خوارگان هم که 17 آبان ...صبح جمعه بود...بابی یه بازدید از پروژه آبادان داشت
که ما هم همراهشون رفتیم(بعد عکسا وقصه آبادان رو می گم)و نتونستیم شرکت کنیم
کرمانشاه هم به سختی تونستم تو مراسم عاشورا شرکت کنم
این لباسو مانی واست گرفته



متاسفاه هوا اونجا خیلی سرد بود...لباس گرم که پوشیدی دیگه اثری از لباسات نموند
آیلا جون در روز تاسوعا

آیلا در عاشورا

آیلا و پانیذ

آیلا و خاله شهلا و آیدا و ما

بابای د دسته عزا داری

پرهام هم داخل دسته عزا داری هنر نمایی می کرد

ابولفضل که هنوز خیلی نی نیه ...... از مامانش جدا نشد

اما محمد جضور پرنگ تری داشت

متین عشق عمه...... هم خیلی سرما خورده بود یه کوچولو اومدو زود رفت منم ندیدمش که ازش عکس بگیرم
راسی نگفتم شما به مدت 2 ساعت ونیم داخل کالسکه خواب بودی
یعنی کل مسیر رو
حالا شما بابا رو خیلی اذیت می کنی من باید به کمک بابا برم
پس
فعلا


محرم
