اندر حکایت آیلا جونم
سلام مامان جووووووووووونی
حالا با خاله حسنا تلفنی حرف می زدم.......از شما پرسید........منم از کارات واسش گفتم......
دل خاله قندآب شده بود...........از این کاری که از همون 3 ماهگیت علاقه شایانی بهش داشتی
واسش گفتم...نی دونم چه سریه ...
....که دوس داری با گوشه فرش و گلیم ور بری.......
سه ماهه که بودی.....به محضی که ازت غافل می شدم....ریشه فرش رو میخوردی......اخیرا
که ماشالا بزرگ شدی و تسلطت هم بر امور بیشتر شده......توی داستان فرش وگلیم هم پیشرفت
کردی...........کنار گوشه فرش یا گلیم طوری میشینی که به یه مثلث از گوشه فرش مسلط شی
بعد از راس زاویه قاءمه اش فرش رو بلند می کنی ورها می کنی یه صدای درس میشه...هم اینکه
بار اول صدا رو می شنوی به مزاجت خوش میاد و چندین بار پشت سر هم تکرار می کنی











اینا منم......بابا ازدس شما !!!!!
طی 2 هفته ...... 3 بار سلفون کنترل تی وی رو عوض کردم....
....
خانوم طلا ...کنترل تی وی از اشیایی که خیلی دوس داری به دندونای نازت بزنی.....
با اون مرواریدایه نازت سلفونشو سوراخ می کنی و وبا بزاق مبارکتون یه دوش اجباری به
کنترل بی نوا می دی.....






فعلا باید برم
آخه بعد از 4 ساعت بیدار شدی ...کلی هم عرق کردی.......حالا هم داری با جورابات بازی می کنی
برم واست آب هویچ درس کنم...........نوش جون کنی


اندر حکایت آیلا جونم
