اندر حکایت آیلای نازم 3
عزیزم خیلی وقته که نتونستم واست بنویسم
اخه دی ماه سرمون شلوغ شده بود مهمون داشتیم ....مهمونی رفتیم.....به پکینیک و پارک رفتیم...
خلاصه با خاله ها و دایی جون و بابا ومانی ...کلی خوشگذروندیم
شما هم از اون موقعه به بعد پر شور تر و پر سرو صدا تر شدی
بعد از اینکه برگشتیم نزدیک به یک هفته وابستگیت به من وبابا زیاد شده بود...طوری که اگه دوتایی
(من و بابا) خونه بودیم به سراغ اسباب بازیات می رفتی
و دایی جون و بابا ومانی ...کلی خوشگذروندیم
شما هم از اون موقعه به بعد پر شور تر و پر سرو صدا تر شدی
بعد از اینکه برگشتیم نزدیک به یک هفته وابستگیت به من وبابا زیاد شده بود...طوری که اگه دوتایی
(من و بابا) خونه بودیم به سراغ اسباب بازیات می رفتی....اما اگه یکی مون بیرون می رفت حتی تو حیات
به دومی می چسبیدی.....وقتی بابا سر کار می رفتن شما هم همش آویزون من بودی.......
اما از کارات بگم......
27 دی بود که منو بابا واسه خونه خاله مهنوش آماده می شدیم .....یهو متوجه شدم.....
دس می زنی....نازدونم ...به حدی به وجد اومده بودم که سر از پا نمیشناختم......خیلی
خوشحال بودم همه رو صدا زدم که دس زدن عشقمو ببینن......خاله شهلا میگه اون نشونت داده!!!!
خیلی هم متشخصانه دس می زنی....یه دستت رو ثابت میزاری با دس دیگت روش می زنی....
اوایل صدا نمی داد ....اما حالا مثل وقتی که من دو انگشتی دس بزنم صدا می ده....از همون
بار اولی که یادگرفتی دس بزنی ...خوشحالیمونو بهت نشون دادیم ..و خودمون با گفتن ...
آفرین آهنگین ..آفرین آیلا ...افرین به دوخترم و...تشویقت می کردیم... تا همین حالا که دس زدن
واست آسون شده...وبا شنیدن موسیقی یا هر آهنگ شادی, خودت دس می زنی...
می خوای یه جوری کارا جدیتت رو....به عبارتی...اجر نهیم..
مثل ژست گرفتن فوتبالیستا می ایستی ...طوری که یه پا رو عمود و دومی روافقی
رو زمین می ذاری...نمی دونم شاید این مقدمه ای واسه ایستادنت....
وقتی بخوای یکی بغلت کنه....نزدیکش میشی بعد یه دستت رو به سمتش دراز می کنی...
اگه طزف متوجه نشه......با کمک پاهاش می ایستی بعد مثل کسی که بخواد شیرجه
بره تو آب ...در حالی که به طرف چسبیدی , زانواتو خم می کنی و می کشی..
خلاصه از عهده کارات بر میای ...ما رو متوجه می کنی که چی می خوای
یه جور دیگه هم که می ایستی ....اینه که...دو پات تا زانو رو زمین بعنوان تیکه گاه می زاری
دس می زنی ...یا با اسباب بازیات ور می ری
با آوا های که از خودت در میاری ...از بس که آهنگین...ماشالات باشه....من حس می کنم داری
حرف می زنی.....وقتی چیزه جالبی می بینی میگیeeeeeeeeeیا سرگرم بازی حستی
مثلا توپتو دمبال می کنی...لثه هاتو بهم نزدیک می کنی و زبانتو می بری و میاری
که صدای.... سه ...می ده ....یا کامینتو که هول می دی دهانتو می بندی ...ام ام ام ...می کنی
مامان کلی کار دیگه هم می کنی واسه امشب کافیه...بقیه اش رو ایشالا بعد واست مکتوب می کنم
اما منو بابایی کلی از داشتنت خوشحالیم وخدای مهربونو رو واسه این هدیه بی نظیرش دائما
شکر می کنیم


اندر حکایت آیلای نازم 3
