آیلاآیلا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

آیلا خانم

9 ماهگی

نازنینم نفسم....عشقم 9 ماهه که شدی منم تشریفمو بردم سر کار...اولش سخت بود اما خدای مهربون همه چیز رو درس کرد.......وجود مادر جون یه نعمت فوق العاده بود....باورت میشه که مادر جون خیلی بهتر از منه.....کلی حواسش بهت هس.....تازه قبلا با لیوان آب یا آب میوه نمی خوردی ولی حالا بهتر شدی....مادر جون هر صبح باهات کلی بازی میکنه....به موقعه عوضت می کنه(هم مامی هم لباسات) بهت اجازه می ده خراب کاری کنی...مثلا وقتی صبحونه می خوره سفره بزرگترری پهن می کنه تو هم وسط سفره هر کاری دلت بخواد می کنی......بهت چای می ده که بخوری...... شما که قبلا با عدم تمایل کامل وبه زور  چند قاشق اونم فقط آب لیمو شیرین می خوردی اما حالا چنتا بهتر شدی .... ...
8 اسفند 1392

بالا رفتن از تخت

امروز 2 اسفند بود ,گل مامان<شما در 2 مین روز از نه ماهگیت...ماشالا تونستی از تخت بالا بری قصه این موفقیت!!!!!!!!!!!!! بابایی طبق معمول در  آزمونی که هیچ اطلاعاتی یا بهتر بگم دانشی در زمینه اش نداشتن شرکت کردن چون اوضاع خیلی خیط بود...با من تماس گرفتن که کمی کمکشون کنم منهم اومدم ....سرچ کنم...شما همین که چشمت به لبتاب افتاد به سمتش هجوم اوردی من هم به خیال خودم روی تخت در امونم ....آخه نی تونستی از تخت بالا بیای....اومدم وسط تخت ,تو اون شرایط سخت مشغول بودم شما هم بلا فاصله دمبالم کردی و اومدی دمبالم تو اتاق ...انگار خیلی دوس داشتی حتما به لبتب دس بزنی ....کنار تخت ایستاده بودی ...هی زور می زدی که بالا بیای......منم خرسند...ب...
2 اسفند 1392

3 اسفند

عزیزم فردا فصل جدیدی از زندگیمون شروع میشه مامان باید تشریف ببره اداره از چند روز قبل دوره آموزش شما شروع شده.........صبح خیلی زود از خواب بیدار میشم و می برمت پیش مادر جون..........اول کلی شیر می خوری بعد یواشکی میذارمت ومیام از 3 شمبه شروع کردیم.....شبه سه شمبه کلی ناراحت بودم کلی گریه کردم...همش نگات می کردم ....غصه می خوردم که باید تنهات بزارم....باید ازم دور باشی ....باید تا چند ساعت شیر نخوری....مامانم خیلی سخت بود خیلی........صبحش هم که با بابا جون بردیمت ...دوباره کلی گریه کردم...گذاشتمت و اومد صبحونت ویه سری از وسایلت ...مثل اسباب بازی,لباس,مامی و...رو به مادر جون دادم اول به خدای مهربون بعدش به مادر جون سپردمت ا...
2 اسفند 1392

اولین سخن ...

نازنین دخمرونم من از روزی که با باباجون رفتیم سونو و جسه نازنینتو تو تلویزیون سونوگرافی دیدم واست یه دفتر درس کردم از اون روز به بعد توی اون دفتر من وباباجون واست حرف می زدیم بعضی وقتا هم توی فیلم باهات حرف می زدیم مثل سومین سالگرد ازدواجمون-لحظه سال تحویل و.... توی اون دفتر و فیلما کلی واست حرفای خوشکل زدیم چند روزیه که دارم عکسای رو که تا حالا ازت گرفتیم آلبومو کتابت می کنم البته فعلا که مرخصی زایمانم و کمی وقت آزاد دارم نمی دونم سرکار برم چی میشه فنچم عاشقتم ...
26 بهمن 1392

دمر شدن

عزیزم با تلاش وصف نشدنی از جنس تلاشها و پشت کارهای بابا خودتو دمر میکنی ، قبلا به کمک متکا و یا چیزهای دیگه دمر میشدی نگاه بابایی بدون متکا نمیتونستی ! ولی امروز که ماشاالله 100 روزه شدی تونستی بدون کمک و فقط و فقط به کمک خدای مهربون و اراده ی خودت به این مهم ارتقا پیدا کنی غنچه بابایی...بوس   ...
26 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیلا خانم می باشد