276th day
سلام به آیلی ناز
دخترکم چند مین پیش که تو بغلم بودی,با خودم حساب کتاب می کردم که چند روزه با مایی,چند روزه
که مامان وبابا شدیم.خانم طلا من و باباجون 276 از خدایه مهربون یه هدیه بهشتی گرفتیم.
ماشالا خیلی زود می گذره.....
عزیزدلم.....هزار ماشالا خیلی شیطون شدی......با بابایی بازی می کنی ....مثلا سمت بخاری که
می ری بابایی میگه :آیلا اوفه نری....البته با یه تن خاص....بعد شما نشون می دی که که می خوای
به سمت بخاری بری...بابا هم دنبالت می کنه ...شما هم دس پاچه می شی ...هی خودت رو رو
زمین ولو می کنی.....وانمود می کنیداری به سمتش می ری....آخه یه چشت به بابا س ....
انگار می خوای بدونی دنبالت می کنه یا نه......البته بابا هم مثل خودت چهار دس وپا ..دنبالت می کنه
وداد می زنه بگیریدش ودستاشو محکم به زمین می زنه که صدا بده...شما هم کلی ذوق می کنی فرار می کنی
یه بار هم .....من امتحان کردم اما تحویل نگرفتی
......وقتی بابا رو می بینی گل از گلت میشکفه...تا اونجایی که توان داشته باشی زبانتو بیرون میاری
بعد سری پشت دستت رو که مچ کردی رو دندونات
طی حرکات رفت وبرگشتی چندین مرتبه میکشی ......
![]()
خانمی وقتی به اندازه خوابیده باشی به محض باز شدن چشای نازت......سریع توی تختت به کمک
بدنه تخت می ایستی.....مثل اینکه یه کار مهم داری باید بری انجام بدی....اونوقت می فهمم خانم
فرش فرش شدی....اگه من تو اتاق نباشم با سروصدا اعلام می کنی که بیدار شدی
![]()
وقتی تی وی یه برنامه جالب داشته باشه......به کمک میز تی وی می ایستی ,یه ساعدت رو میز تکیه
می دی بعد به جون شیشه تی وی می افتی ...مخصوصا وقتای که زیر نویس داشته باشه .....
سعی می کنی نوشته هاشو با دست بگیری....چون واسه چشای نازت ضرر داره....
تغییر پوزیشنت می دیم اما فایده نداره ....هزار ماشالا تندوتیز میری واسه تکرار فوق الذکر....
ما هم هر وقت بجون تی وی می افتی .....خاموشش می کنیم ...شماهم با صلاحی که داری مسلح
میشی.........جیغ می زنی....یعنی جیغ می زنی ها!!!!!!!!

تازگیا....دسه جغجغه رو به دهن میذاری..به کمک دستات کنار میز می ایستی...وقتی پوزیشنت
اوکی بود....با یه دس جغجغه رو در میاری ......بمونه که تا این مرحله با آب دهنت یقت رو خیس
کردی.....با دس دیگه تکیه می زنی....کار اصلیت تازه شروع میشه....باجغجغه محترمتون وبه
جون میز می افتی.....حالا نکوب کی بکوب.........![]()


خوب خراب میشه!!!!
![]()
اینو کجای دلم بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانومی ......نمی دونم چرا اینقدر به دکمه علاقه داری.....به لباسشوی که می ایستی.....قدت
به دکمه پاورش نمی رسه اما رو پنجه که می ری می تونی یه دس بکشی......
حالا این مهم نیس...اینکه خودت رو به پیچ درجه بندیش آویزون می کنی...اشکم در میاد.....
بخدا اگه خراب شه حالا حالاها با این بابایه زرنگی که شما دارید...طول میکشه که درس شه...
حالا هزار ماشالات باشه مامانم.... به دسه کابینت خودتو آویزون میکنی....به طبقه دوم شلف آویزون
میشی که دس دیگت به کتابای طبقه سوم برسه......اما اینجا رو کول خوندی
.
.
...بابا
هر قفسه رو چنان با کتاب چفت کرده که مگه فقط خودش بتون کتابی در آره
![]()
حالا ساعت 20 این پست رو طی یه ساعت واست نوشتم شما در یه خواب ناز تشریف داری
19:30 بیدار شدی شیر خواستی.....از تو تخت که بیرونت آوردم....طبق معمول همیشه...
لپت رو کنار لپم گذاشتم...متوجه شدم خیسه......مثل بابا شده بودی...آخه بابا هم وقتی
روی لپش می خوابه آب دهنش می ریزه رو لپاش وخیس میشه
![]()
ایشالا دوباره میام واست می نویسم
نازنینم
آی دونم


276th day
