خاله ها.....
مانی و خاه مهتاب می گفتن هزار ماشالا ناز شدی........اما من لاغر شدم....
خاله با صدای بلند می خندید ......تو هم تند دست وپا می زدی و می خندیدی با این ادا ها علاقت رو به
کار خاله نشون می دادی
مانی هم....واست شعر می خوند .......یکیش این بود
"نه تون بکم نه تشی بالا آیلا بگرم و خوشی"
همش تو رو محکم تو بغلش فشار می داد وبهت می گفت" قلب مانی....جگرم...."
دو تاشون دوس داشتن بغلت کنن.... ولی من دعوا شون می کردم ....می ترسیدم بغلی شی
مانی می گفت آیلا رو واسه خاله شهلا پست کنیم
خاله شهلا و خاله حسنا تند به تند می زنگیدن
![]()
و می گفتن"آیلا چه شکلی شده......
چیکار میکنه.......ببوسش........گازش بگیر........ازش فیلم بگیر......همش ازش عکس بگیر...و....."
از اینجور حرفا
دایی مسلم وخاله ویدا وخاله شهناز هم مدام می زنگیدن
دایی جون آخرین باری که شما رو دیده 15 روز داشتی غنچه مامان.....
خلاصه دل همشون ضعف رفته بود
پرهام به باباش می زنگیدو می گفت
" آلیا خیلی نازه......یکی واسم بخر"


خاله ها.....
