9 ماهگی
نازنینم
نفسم....عشقم
9 ماهه که شدی منم تشریفمو بردم سر کار...اولش سخت بود
اما خدای مهربون همه چیز رو درس کرد.......وجود مادر جون یه نعمت فوق العاده بود....باورت میشه که مادر جون
خیلی بهتر از منه.....کلی حواسش بهت هس.....تازه قبلا با لیوان آب یا آب میوه نمی خوردی ولی حالا
بهتر شدی....مادر جون هر صبح باهات کلی بازی میکنه....به موقعه عوضت می کنه(هم مامی هم لباسات)
بهت اجازه می ده خراب کاری کنی...مثلا وقتی صبحونه می خوره سفره بزرگترری پهن می کنه تو هم وسط سفره هر کاری دلت بخواد می کنی......بهت چای می ده که بخوری......
شما که قبلا با عدم تمایل کامل وبه زور چند قاشق اونم فقط آب لیمو شیرین می خوردی
اما حالا چنتا بهتر شدی ....آب پرتقال هم نوش جون می کنی
منو مانی وبابا خیلی خوشحالیم که مادر جون ازت مراقبت می کنه
مادر جون با وجود اینکه کمرش درد می کنه....اما همیشه با شما تاتی تاتی می کنن
طوری که دیروز غروب دیدم که بدون کمک خودت سر پا ایستادی...(آخه قبلانا به کمک یا تکیه به چیزی می ایستادی)کلی منو بابا واست ماشالا کردیم......دیگه ماشالا 3 تا 4 قدم می تونی راه بری
نازنینم
امروز صبح کنار صندلی با هم دالی دالی می کردیم...که واسه مامان اس مس اومد بعد شما
دستو گذاشتی کنار گوشت ....(یعنی موبایل)(آخه هر وقت موبایل رو می خوای یا صدای زنگش در می آد سریع دستو کنار گوشت می ذاری مارو متوجه می کنی که چی می خوای)...بعد به سمت میز اشاره کردی جای که موبایلم اونجا بود
چند وقت پیش ...شما تو آشپز خونه مشغول بازی بودی منم لباسارو تو لباس شویی انداختم
متوجه شدم که نگاه می کنی...چند وقت بعدش مادر جون گفت: آیلا لباساش رو برداشته و انداخته توی لباسشویی
الهی مامان دور این دخترش بگرده
مامانی هزار ما شالات باشه
راسی یادم رفت بگم...این روزا مانی و همه خاله ها زنگ می زنن که بدونن چیکار می کنی واست سخت نیس
زن عمو فرزانه هم مدام جویای احوالته ...و لطف می کنن به من دلگرمی می دن ومساءل رو برام ساده می کنن
آخه من روزای اول خیلی سختم بود اما زن عمو زنگ می زدن کلی بهم اطمینان خاطر می دادن واقعا ازشون ممنونم
خدا جونم به خاطره همه مهربونیات وکرمت خیلی ممنونتم .....و هزار بار شکر


9 ماهگی
